تبليغاتX
ایران امروز

ایران امروز

سال نو خورشیدی را به همه انسان ها در سراسر گیتی چه سفید،چه سیاه،چه زرد و چه سرخ؛مسلمان،مسیحی،یهودی،زرتشتی و....تبریک می گویم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 16:27  توسط   | 

 

 


شیر خورشید چگونه به روی پرچم ایران گذاشته و برداشته شد؟

پيشينه

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است. محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند. به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند "
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال 355 خورشيدي 976 ميلادي که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال 1979 ميلادي

افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد

پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيه دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش

پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه

در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.

اميرکبير و پرچم ايران

ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.

انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عر
ضش باشد .

پرچم بعد از انقلاب

در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي در وسط آن قرار دارد.

جدیدا نیز پیشنهاداتی در مجلس مبنی بر تغییر رنگ آرم جمهوری اسلامی از قرمز به سبز مطرح گردیده است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 23:57  توسط   | 

کاخ سفید

روز دوم نوامبر میلیونها آمریکایی در انتخابات ریاست جمهوری رای خواهند داد در حالی که در واقع آرای فقط 538 عضو کالج انتخاباتی یا به زبان دیگر"واسطه انتخابگر ایالتی" است که در روز 13 دسامبر رئیس جمهوری ایالات متحده را مشخص خواهد کرد.

این واسطه های انتخابگر ایالتی افرادی هستند که هر نامزد ریاست جمهوری به نمایندگی از خود به مقامات ایالتی معرفی کرده است و وقتی رای دهنده روز دوم نوامبر به نامزد مورد علاقه خود رای می دهد در حقیقت واسطه های وابسته به او را انتخاب می کند.

تعداد واسطه های انتخابگر هر نامزد در هر ایالت برابر است با تعداد کرسی های آن ایالت در کنگره یعنی مجموع تعداد نمایندگان ایالت در مجلس نمایندگان به اضافه دو که تعداد سناتورهای هر ایالت است. (البته شهر واشنگتن پایتخت ایالات متحده نماینده ای در مجلس سنا ندارد اما بر اساس قانون صاحب سه واسطه انتخابگر است).

مجموع این واسطه ها 538 نفر است که کالج انتخابی را تشکیل می دهند و رای 270 نفر آنان یک نامزد را رئیس جمهوری آینده آمریکا خواهد کرد.

منباب مثال، ایالت اوهایو صاحب 20 کرسی در مجلس نمایندگان و سنا است بنا بر این صاحب 20 رای در کالج انتخاباتی است.

از این روهر یک از نامزدها 20 نفر از طرفداران متعهد خود را بعنوان واسطه انتخابگر نامزد کرده اند و هرکدام از نامزدها که روز دوم نوامبر برنده رای گیری عمومی در اوهایو شود تمامی 20 نفر واسطه انتخابگر او بعنوان هیات انتخابگر ایالت اوهایو انتخاب می شوند.

اما بازنده رای گیری، با این که ممکن است میلیونها نفر به او رای داده باشند هیچ انتخابگر متعهد به خود را در هیات نخواهد داشت. دو ایالت نبراسکا و مین از این قاعده مستثنی هستند یعنی که ترکیب هیات انتخابگر این ایالات می تواند دارای عضوی باشد که نامزد او در حوزه خاصی برنده شده اما در مجموع آرای ایالت شکست خورده است.

روز 13 دسامبر واسطه های انتخابگر ایالتی وابسته به نامزدی که برنده رای عمومی آن ایالت شده در مرکز ایالت اجتماع می کنند و یک به یک به آن نامزد رای می دهند.

در مورد 24 ایالت تعهد انتخابگران به نامزد مشخصی الزام حقوقی ندارد. بنابراین در این ایالتها هر انتخابگری می تواند رای خود را به نامزدی بدهد که برنده انتخابات آن ایالت نشده است. اما در بقیه ایالات و شهر واشنگتن هر واسطه انتخابگر که رای دهندگان او را به طرفداری از نامزدی انتخاب کرده اند در صورت پیروزی آن نامزد در انتخابات دوم نوامبر باید طبق وظیفه قانونی خود به آن نامزد رای دهند.

بعنوان مثال اگر در ایالت مین، جورج بوش در یکی از دو حوزه انتخاباتی پیروز شود و سناتور جان کری در دیگری، طبق قانون انتخابات ایالتی، هیات انتخابگران ایالتی در روز13 دسامبر متشکل خواهد بود از یک انتخابگر برای آقای بوش و یکی برای آقای کری. دو انتخابگر دیگر متعلق به کسی خواهند بود در مجموع آرای ایالت صاحب اکثریت شده است. بنابراین روز 13 دسامبر انتظار می رود که سه انتخابگر به یک نامزد رای دهند و چهارمی به دیگری.

آرای روز 13 دسامبر انتخابگران ایالتی در پاکتهای سربسته تسلیم رئیس مجلس سنای امریکا خواهد شد. این پاکتها روز 6 ژانویه سال 2005 گشوده و ایالت به ایالت قرائت خواهند شد تا رئیس جمهوری آینده ایالات متحده آمریکا مشخص شود.

البته اگر هیچیک از نامزدها صاحب 270 رای لازم انتخابگران نشوند، مساله به مجلس نمایندگان ارجاع می شود که در آنجا مجموع نمایندگان هر ایالت صاحب یک رای خواهند بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 23:52  توسط   | 

 نویسنده: اسلاوی ژیژک

300خوب یا بد ؟

 مترجم:

 بازنویسی و اقتباس:امیرحسین نصیری

فیلم 300 ساختۀ زک اسنایدر، حماسۀ300 سرباز اسپارتی که خود را در ترموپیل برای متوقف کردن حملۀ سپاه خشایارشا* قربانی کردند، به عنوان بدترین نمونۀ میلیتاریسم وطن‌پرستانه با اشارت به تنش‌های اخیر با ایران و وقایع عراق مورد حمله قرار گرفت – اما آیا واقعاً همه چیز این‌قدر واضح و سرراست است؟ اتفاقا باید از این فیلم در مقابل این اتهامات به طور تمام و کمال دفاع کرد.

اشاره به دو نکته ضروری است؛ اولی مربوط به خودِ داستان است- داستان کشوری کوچک و فقیر (یونان) که مورد حملۀ یک  امپراتوری بسیار بزرگتری (پرشیا) قرار گرفته، کشوری که در آن زمان بسیار پیشرفته‌تر، و حائز فناوری نظامی بسیار توسعه‌یافته‌تری است- آیا فیل‌های پارسی ها، غول‌ها و پیکان‌های بزرگ آتشین نسخه‌های باستانی جنگ‌افزارهای فوق پیشرفته نیستند؟ وقتی آخرین گروه بازماندۀ اسپارتی‌ها و شاهشان لئونیداس توسط هزاران تیر کشته می‌شوند، آیا به نوعی توسط سربازهای فوق پیشرفته، که سلاح‌های پیچیده‌ای را از فاصله‌ای دور و امن به کار می‌گیرند، زیر آماج بمب‌ها به قتل نمی‌رسند؟ مثل سربازان آمریکایی که امروزه دکمۀ شلیک موشک‌ها را در ناو جنگی‌شان از فاصله‌ای امن در خلیج فارس فشار می‌دهند؟ علاوه بر این، خشایارشا وقتی تلاش می‌کند لئونیداس را متقاعد کند تا سلطۀ او را بپذیرد، مطمئنا شبیه به یک مسلمانِ متعصبِ بنیادگرا نیست: او سعی می‌کند لئونیداس را با وعدۀ صلح و لذات جسمی به پیروی از خویش جلب کند، به شرطی که به امپراطوری جهانی پرشیا بپیوندد. تمام آنچه خشایار از او می‌خواهد تنها به جاآوردن ژست ظاهری زانو زدن است، یعنی به رسمیت شناختن برتری او- اگر اسپارتی ها به این کار تن دهند، نایل به قدرت مطلق بر تمام خاک یونان خواهند شد. آیا این همان چیزی نیست که پرزیدنت ریگان از حکومت ساندینیستای** نیکاراگوئه درخواست کرد؟ تنها کافیست به آمریکا بگویند"سلام عمو!" ... و آیا دربار خشایارشا همچون بهشتی از کثرت فرهنگی و تنوع رسوم زندگی ترسیم نشده است؟ همه آنجا در عیاشی همگانی شرکت می کنند، نژادهای گوناگون، همجنس بازان زن و مرد، فلج‌ها و... و آیا اسپارتی‌ها با انضباط  [Discipline] خشک و روحیۀ ایثارگری شان، خیلی نزدیک تر به چیزی مثل طالبان که از افغانستان در مقابل اشغال آمریکا دفاع می‌کنند نیستند؟... سلاح اصلی یونان در مقابل این برتری نابودکنندۀ نظامی، انضباط و روحیۀ ایثارگری است - و به نقل از بدیو :"ما به یک انضباط توده‌ای نیاز داریم.حتی می گویم:...’’آن ها که هیچ ندارند، تنها انضباط خود را دارند.‘‘ فقرا، آن‌ها که هیچ قابلیت مالی یا نظامی ندارند، آن ها که هیچ قدرتی ندارند - تنها دارایی شان انضباط‌شان است، توانایی‌شان برای متحد عمل کردن. این انضباط خود در واقع نوعی تشکیلات  است." در عصر حاضر که لذت‌جوییِ بی حد و حصر ایدئولوژی حاکم زمانه است، زمان آن فرا می‌رسد تا چپ، انضباط و روحیۀ ایثارگری را در خود (باز)بپروراند: هیچ چیز ِذاتا فاشیستی در این ارزش‌ها وجود ندارد.

اما حتی در این هویت بنیادگرای اسپارتی‌ها ابهام بیشتری وجود دارد. بیانیه‌ای از پیش برنامه‌ریزی‌شده در نزدیکی‌های انتهای فیلم آرمان یونانیان را اینگونه توصیف می‌کند"علیه سلطۀ فره شاهی [mystique] و ستم، رو به سوی آیندۀ روشن،" که جلوتر به عنوان حاکمیت آزادی و خرد تعریف می‌شود - به نظر شبیه به یک برنامۀ روشنگری مقدماتی می‌آید، حتی همراه با ته‌مایه‌ای کمونیستی! این را نیز به یاد بیاورید که در ابتدای فیلم لئونیداس آشکارا از پذیرفتن پیام "اوراکل"‌های فاسد سر بازمی‌زند. کاهن ها ادعا داشتند خدایان لشکرکشی برای متوقف کردن ایرانیان را منع می‌کنند- که بعدا متوجه می شویم "کاهن" ها که ظاهرا پیام الهی را در یک حالت خلسه دریافت می‌کنند در واقع از پارسی ها رشوه گرفته بودند، مثل "کاهن" تبتی که در سال 1959 پیام ترک‌کردن تبت را به دالایی لاما رساند - که همانطور که امروز می دانیم- مزدور CIA بوده است.

اما در مورد جلوۀ پوچِ [absurd] ایدۀ شرافت، آزادی و خرد چطور، که توسط انضباط شدید نظامی تداوم یافته، مثل معدوم کردن کودکان ضعیف؟ این "اعمال نامعقول و ناپسند" واقعا هزینۀ نیل به آزادی است- همانطور که در فیلم عنوان می‌شود: آزادی رایگان نیست. آزادی چیزی نیست که به کسی بخشیده شود، آزادی با مبارزه ای دشوار به دست می‌آید که طی آن هر کس باید آماده باشد تا هرچه دارد به خطر بیندازد. انضباط نظامی خشن اسپارتا، تنها، ضدّ بیرونیِ "لیبرال دموکراسی" آتنی نیست، بلکه شرط ذاتی آن است، و اصلا بنیان آن را پی می‌افکند: سوژۀ آزادِ خرد فقط طی انضباط و انتظام نفسی خشن سر بر می‌آورد. آزادی واقعی آزادی در آن انتخابی نیست که از مکانی با فاصله‌ای امن انجام می‌شود، مثل انتخاب کردن بین یک کیک توت فرنگی و یک کیک شکلاتی؛ آزادی واقعی با الزام گره خورده است، هنگامی کسی حقیقتاً دست به یک انتخاب آزادانه می‌زند که انتخاب وی، خود، نفس وجود او را به خطر بیندازد- او این کار را می‌کند چون به سادگی "گزینه‌ای جز این ندارد." هنگامی که کشور کسی مورد اشغال بیگانه قرار می‌گیرد و رهبر مقاومت او را به جنگ علیه اشغالگران فرا می‌خواند، منطق این نیست که " در انتخاب خود آزادی،" بلکه :"آیا نمی بینی که این تنها کاری است که برای حفظ شرافت خود می‌توانی انجام دهی؟" جای تعجب نیست که تمام تساوی‌گرایان رادیکال، از روسو گرفته تا ژاکوبین‌ها، اسپارتا را تحسین نمودند و جمهوری فرانسه را اسپارتای جدیدی تصور کردند: هسته‌ای رهایی بخش در روحیۀ انضباط نظامی اسپارتا وجود دارد که حتی پس از فاکتور گرفتن تمام مواردی چون چگونگی توزیع حقوق طبقاتی اسپارتا و استثمار ظالمانه و وحشت‌افکندن بر بردگان‌شان، باقی می‌ماند.

حتی مهمتر از این ها احتمالا سویۀ فرمال فیلم است: تمام فیلم در انباری در مونترئال تصویربرداری شده است، و تمام پس‌زمینه و بسیاری اشخاص و اشیا به طور دیجیتالی خلق شده اند. به نظر می رسد ویژگی مصنوعی‌بودن پس‌زمینه به خود بازیگران ِ "واقعی" نیز سرایت کرده است. آن‌ها همچون شخصیت هایی از کتاب های کمیک هستند که به حرکت در آمده اند.(فیلم از روی رمان تصویری فرانک میلر با عنوان 300 ساخته شده). به علاوه، حالت ساختگی (دیجیتال) پس‌زمینه، فضایی اختناق‌آور ایجاد می‌کند، انگار که داستان در واقعیت "واقعی" با آن افق‌های بی‌کران و فراخش رخ نمی‌دهد، بلکه در "جهانی بسته" رخ می‌دهد، نوعی جهان جایگزین در فضایی بسته. از منظر زیبا‌شناختی، ما چندین گام از مجموعۀ جنگ ستارگان و ارباب حلقه‌ها جلوتر هستیم: با وجود اینکه در این مجموعه های سینمایی نیز بسیاری از اشیا و افرادِ پس‌زمینه به طور دیجیتالی خلق شده اند، تاثیر آن‌ها همچنان مثل شخصیت‌ها و اشیای (واقعی و) دیجیتالی است که در جهانی "واقعی" و بی‌کران قرار گرفته اند؛ در 300، برعکس، همۀ شخصیت‌های اصلی بازیگرانِ "واقعی" هستند که در پس‌زمینه‌ای مصنوعی قرار گرفته اند، ترکیبی که جهانِ "بستۀ" بس بسیار غریب تری از آمیزۀ "سایبرگ" *** انسان‌های واقعی نصب‌شده در جهانی مصنوعی می‌سازد. تنها در 300 است که ترکیبی از بازیگران "واقعی" و اشیا و محیط دیجیتالی موفق به آفرینش فضای مستقل زیبایی شناسانه ای شده.

عمل ترکیب‌کردن هنرهای مختلف، گنجاندن نوعی ارجاع به هنرهای دیگر در یک هنری، سنت دیرینه‌ای است، مخصوصا در مورد سینما؛ به طور مثال، بسیاری از پرتره‌های هاپر **** از زنی پشت یک پنجرۀ گشوده، در حال نگاه کردن به بیرون، به روشنی تجربۀ سینما را تداعی می‌کند. (یک شات بدون نمایش کانترشات آن به نمایش در می آید). چیزی که 300 را قابل توجه می‌کند این است که در آن، (البته نه برای اولین بار، اما به طریقی که از منظر هنری بسیار جالب‌تر از، مثلا، دیک تریسی*****، نوشتۀ وارن بیتی است)، هنری که از لحاظ فنی پیشرفته‌تر است (سینمای دیجیتالی) به هنری کمتر پیشرفته ارجاع می‌دهد (کمیک‌ها). اثر ایجاد‌شده آن است که "واقعیت حقیقی" معصومیت خود را از دست می‌دهد، و چون قسمتی از جهانی بسته و مصنوعی ظاهر می‌شود، که تجسم بی‌نقصی است از وضعیت نامساعد اجتماعی/ایدئولوژیکی ما. بنابراین آن منتقدانی که ادعا داشتند "سنتزِ"  دو هنر در 300 با شکست مواجه شده دقیقا به علت صدق گفته‌شان، در اشتباه بودند: البته "سنتز" ناموفق است، و البته جهانی که در آستانۀ سقوط می‌بینیم توسط آنتاگونیسم و تناقضی ژرف پیمایش شده است، اما درست همین آنتاگونیسم است که نمودی از حقیقت است.

    

 

*خشایارشاه غلط است:(خشای:شاه + آرشا:مردان)بنابراین ازشاه پایانی خبری نیست واسم خاص خشایار نیز پی پایه و اساس می باشد.

**Sandinista  : حزب چپ گرای نیکاراگوئه که در سال 1979 به قدرت رسید.

***Cyborg : موجودی که نیم انسانی است و نیم دیگرش از آلات مکانیکی و الکترونیکی ساخته شده.

****Edward Hopper : نقاش معاصر آمریکایی صاحب نقاشی مشهور Nighthawks ، برخی فیلم‌سازان، من‌جمله هیچکاک، از نقاشی‌های او تاثیر گرفته اند.

***** Dick Tracy : فیلمی ساختۀ  Warren Beattyکه برداشت سینمایی است از مجموعۀ داستانی کمیک به همین نام.

 

توضیح بسیار مهم:در تاریخ نگاری های اروپایی ازحکومت هایی نظیر هخامنشیان و  اشکانیان با عنوان امپراتوری پارسی ها و یا امپراتوری پارتها  استفاده می کنند و نام ایران در مورد این حکومت ها به کارنرفته و نمی رود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 0:19  توسط   | 

 جنگ ایران و عراق بر روی جلد مجله تایمز

انقلاب سال ۱۳۵۷ ايران سبب خروج اين کشور از رديف همپيمانان ايالات متحده آمريکا شد اما به گفته فرانسوا ميتران رئيس جمهور فقيد فرانسه، اين خروج تأثير چندانی بر موازنه‌ قوا در سطح جهان نداشت زيرا ايران به بلوک شرق تحت رهبری اتحاد جماهير شوروی نيز نپيوست.

امام خمينی(ره) سياست خارجی ايران را "نه شرقی نه غربی" اعلام کرده بود و ابتدا تصور می ‌شد اين سياست ادامه همان شعار "موازنه منفی" محمد مصدق نخست وزير ايران در سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ خورشيدی باشد.

اما به همان اندازه که سياست "موازنه منفی" محمد مصدق نسبت به قدرتهای بزرگ بين‌ المللی مسالمتجويانه بود، اصل" نه شرقی نه غربی" شکلی سازش ناپذیر‌ عليه ابرقدرتهای جهانی داشت.

شيوه حضرت امام خمينی(ره) در برابر آمريکا و شوروی تا حدودی ريشه در ديدگاه مذهبی ایشان داشت که مبتنی بر نوعی جهان وطنی (انترناسيوناليسم) اسلامی بود و در نتیجه همین تفکر راستین حضرت امام بود که سیاست صدور انقلاب به سایر کشورهای اسلامی به وجود آمد.

سياست صدور انقلاب که منجر به تحرک سياسی آيت ‌الله سيد محمدباقر صدر عليه حکومت صدام حسين در عراق شد، معمولاً به عنوان يکی از عوامل هجوم ارتش عراق به خاک ايران ذکر شده است اما سران نظام جمهوری اسلامی علت اساسی وقوع جنگ را "وحشت استکبار جهانی به سرکردگی آمريکا از انقلاب ايران و تحريک و تشويق صدام حسين برای نابودی نظام جمهوری اسلامی" می‌ دانند.

اينکه نقش قدرتهای بزرگ جهانی در بروز جنگ بين عراق و ايران تا چه حد بوده، هنوز روشن نيست اما می‌توان حدس زد که آمريکا و متحدان عربش در منطقه خليج فارس از اينکه دو کشوری که آنها را "مزاحم" خود می‌ دانستند، درگير نبرد شده‌ اند ناخشنود نبودند.

از نگاه آمريکا و متحدانش، انقلاب ايران بر دوش نسلی پرشور و پرانرژی استوار بود که داعيه تغيير جهان داشت.

اين انرژی اگر بسوی درگيری و برخورد مستقيم با ايالات متحده هدايت می ‌شد، قاعدتاً دردسرهای بزرگی به بار می ‌آورد، چنانکه هجوم جمعی از دانشجويان انقلابی به سفارت آمريکا در تهران و گروگان گرفتن ديپلماتهای اين کشور، کاخ سفيد را به مدت ۴۴۴ روز دلمشغول چگونگی حل و فصل اين ماجرا کرد.

اين انرژی "دردسرساز" اگر در جنگ با ارتش عراق تخليه و خنثی می ‌شد، برای آمريکا البته امری ناپسند نبود.

طرف ديگر ماجرا يعنی عراق هم از نگاه آمريکا صاحب دولت تندرويی بود که نه فقط پای روسها را به نقطه ‌ای استراتژيک در منطقه خليج فارس باز کرده بود بلکه سودای رهبری جهان عرب عليه اسرائيل را نيز در سر می ‌پروراند.

بدين ترتيب طبيعی است که دولت آمريکا حتی اگر در بروز جنگ دخالت نداشته، از وقوع آن راضی و خوشحال بوده است زيرا دو دشمن منطقه ‌ای اش درگير جنگی مخرب و پرتلفات شده بودند و روز به روز قوايشان تحليل می رفت.

اما جنگ تا زمانی مورد علاقه آمريکا بود که برنده ‌ای نداشته باشد.

دولتمردان آمريکا بصراحت اعلام کرده بودند که سياست رسمی شان در برابر جنگ ايران و عراق اين است که اين جنگ طرف پيروز نداشته باشد.

در واقع همين سياست در تمام طول جنگ و در جريان تدوين قطعنامه ۵۹۸ شورای امنيت سازمان ملل برای پايان دادن به جنگ ايران و عراق اعمال شد.

در طول جنگ، آمريکا رسماً طرف هيچکدام از طرفين متخاصم را نگرفت اما بنا به برخی گزارشها، هر گاه يکی از دو طرف منازعه روند جنگ را به سود خود تغيير می ‌داد آمريکا با کمک پنهان اطلاعاتی به طرف مقابل، تعادل را بين آنها برقرار می ‌کرد.

اين در حالی بود که رهبران جمهوری اسلامی برای توجيه ادامه جنگ، دولت صدام حسين را عامل آمريکا و اسرائيل معرفی می ‌کردند و از رژيم صدام حسين به عنوان "رژيم بعثی - صهيونيستی عراق" نام می ‌بردند.

البته اين نوع نامگذاری در برخی برهه‌ های جنگ با تناقض روبرو می‌ شد و آن هنگامی بود که اتحاد جماهير شوروی يا کشورهايی نظير فرانسه و هند که از متحدان نزديک آمريکا نبودند به حمايت از صدام حسين برمی ‌خاستند و سلاحهای پيشرفته خود را بسوی عراق سرازير می ‌کردند اما از آنجا که نيروهای سياسی مستقل در ايران اجازه فعاليت نداشتند، اين نوع تناقضها هزينه ‌ای برای حکومت در پی نداشت.

يکی از وقايعی که سبب حمايت جدی دولت ميخائيل گورباچف رئيس جمهور اتحاد شوروی از عراق در يکی از برهه ‌های جنگ شد، افشای سفر مک‌ فارلين مشاور امنيت ملی رونالد ريگان رئيس جمهور آمريکا به تهران بود.

سفر محرمانه مک ‌فارلين به ايران حکايت از آن داشت که ايران و آمريکا به خلاف جنگ لفظی پايان ناپذير خود، پشت صحنه مشغول بده بستانهای سياسی و نظامی بوده ‌اند.

اين بده بستان مربوط به زمانی بود که آمريکا به اين نتيجه رسيده بود که داخل دولت ايران گروهی "ميانه ‌رو" ظهور کرده است که می‌توان با آن دست کم در پاره ‌ای مسائل از جمله حل مسئله گروگانهای آمريکايی در لبنان به توافق رسيد.

ايران نيز که به علت تحريم تسليحاتی نياز به سلاحهای پيشرفته داشت، رابطه‌ پنهان با آمريکا را به قصد دستيابی به موشکهای دقيق و مدرن و به اميد خارج شدن جنگ از بن‌ بست دنبال می ‌کرد.

افشای اين ماجرا و بازتاب بسيار گسترده آن در مطبوعات جهان، در کنار بی ‌اعتمادی ايران و آمريکا به يکديگر باعث بی‌ نتيجه ماندن اين روابط پنهان شد، اما به وجهه ايران بين مردم عرب بشدت صدمه زد، زيرا روشن شد که اسرائيل نيز در اين ماجرا نقش بازی کرده است.

موضوع دخالت اسرائيل در ماجرای مک‌ فارلين بويژه از آن جهت مهم بود که ايران هدف از ادامه جنگ با عراق را آزادسازی فلسطين اعلام کرده و شعار "راه قدس از کربلا می ‌گذرد" به عنوان استراتژی ايران درآمده بود.

اين شعار البته هيچگاه اعراب را که به استثنای سوريه پشت صدام حسين قرار گرفته بودند، متقاعد نکرد و حتی صلاح خلف (ابواياد) مرد شماره دوی سازمان آزاديبخش فلسطين آن را "به سخره گرفتن آرمان فلسطين" دانست.

پس از اين اتفافات، فشار عليه ايران برای پايان دادن به جنگ شدت گرفت؛ ظاهراً جامعه جهانی به اين نتيجه رسيده بود که زمان پايان جنگ فرا رسيده است.

شورای امنيت سازمان ملل با تصويب قطعنامه ۵۹۸ اراده خود را برای خاتمه جنگ به نمايش گذاشت.

عراق قطعنامه را پذيرفت اما ايران از پذيرش آن خودداری کرد، هر چند گفته شد آن را رد هم نکرده است.

مقاومت ايران در برابر پذيرش قطعنامه سبب تجهيز غيرعادی عراق به تسليحات مخرب و سکوت جامعه جهانی در مقابل به کارگيری گازهای شيميايی عليه رزمندگان ايرانی شد.

در واکنش به تهاجم روزافزون عراق بويژه عليه تأسيسات اقتصادی و نفتی ايران در خليج فارس، ايران مدتی وارد نبردی شد که از آن به عنوان "جنگ نفتکشها" ياد می ‌شود.

ايران اعلام کرده بود که اگر قرار است نفت اين کشور از خليج فارس صادر نشود، پس نفت هيچ کشوری نبايد صادر شود و از اين رو، قايقهای تندروی ايران چند فروند نفتکش کويتی را در خليج فارس هدف قرار دادند.

اين موضوع بسرعت آمريکا را درگير جنگ با ايران کرد.

ابتدا چند فروند از ناوچه ‌های ايران در خليج فارس توسط نيروی دريايی آمريکا غرق شدند و سپس درگيری بين دو طرف به صورت پراکنده ادامه يافت که در نهايت به فاجعه هدف قرار دادن هواپيمای مسافربری ايرباس ايرانی توسط ناو آمريکايی وينسنس انجاميد.

این تحولات نشان از آن داشت که آمریکا وبه طبع آن جامعه بین المللی برای پایان جنگ از اهرم نظامی هم استفاده می کنند

اين تحولات سرانجام به پذيرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی امام خمينی(ره) منجر شد، پذيرشی که آن را به خوردن جام زهر تعبير نمودند.

بدين ترتيب جنگ هشت ساله بدون آنکه طرف پيروزی داشته باشد پايان يافت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 0:10  توسط   | 

نایاب ترین کدهای جاوا و قالب